شهید ذبیح‌اله‌ شجاعیان‌

ذبيح الله شجاعيان
نام پدر : اله يار
دانشگاه : مركز تربيت معلم شهيد مفتح فردوس
مقطع تحصيلي : كارداني
رشته تحصيلي : ادبيات فارسي
مكان تولد : سبزوار (خراسان رضوي)
تاريخ تولد : 1347/04/08
تاريخ شهادت : 1364/11/21
سمت : غواص
مكان شهادت : فاو

کد شهید:۶۴۰۸۶۸۴



شهید ذبیح ا… شجاعیان فرزند ا… یار در سحرگاه 8تيرماه سال ۱۳۴۷ در روستای زیبای چَرَم از توابع بخش مرکزی شهرستان 

كلات نادري از توابع ديار ضامن آهو كودكي به نام ذبيح الله چشم به جهان ميگشايد.در ان روز زيبا گلها ايينه بودند و آيينه ها خوشبو. پروانه ها ديوانه وار به دور گلها مي چرخيدند و بالهايشان را به نشان شادي به هم مي ساييدند. پدر خوشحال از تولد او گويي مي داند كه خورشيدي خواهد شد كه گرماي وجودش او را آرام خواهد كرد. مادر نيز مسرور، اوهم مي داند كه روزي نغمه ي بلبلان زيبا او را مي خوانند و اين شادي ها طولي نمي كشد، ذبيح الله در همان دوران كودكي سايبان زندگي اش را از دست مي دهد. حال او ميداند كه تنها شده است و ليكن هر چه بگوييم مشكلات بزرگتر از جثه ي اين پرنده ي كوچك بودند. تا اينكه ذبيح الله بعد از چند سالي به سوي بخش جوين از توابع شهرستان سبزوار مهاجرت نموده و به برادران خود پناه مي برد .برادر بزرگ او كه كارمند راه آهن بوده حامي او مي گردد تا او جاي خالي پدر را احساس نكند. مقدمات تحصيلي وي را در همان منطقه فراهم مي كند و او را راهي مدرسه مي كند. بالاخره در تكاپوي تحصيلي تمام فكر و ذكر او رسيدن به شغل معلمي بود. او معلمي را دوست دارد و با روياي شيرين خود بوي گل اقاقيا را براي خود زنده مي كند او مي خواهد روياهايش را به واقعيت تبديل كند. اما در اين ميان درست در زماني كه هنوز بازوان برادر او را همراهي مي كند براثر حادثه اي غمگين برادر خود را از دست مي دهد. غم و غصه بر دل رئوف ذبيح الله سايه مي افكند، مانند غباري سنگين بر مژه هايش مي نشيند به نحوي كه ديگر تحمل باز نگاه داشتن چشم هايش را ندارد اما رب العالمين خيلي مهربانتر از اين حرفاست قلب او را منور مي سازد ودلتنگي ها را هموار. كم كم حس رفتن او را به جلو مي راند .او كه فداكاري و گذشت برادرش را هيچگاه فراموش نكرده تصميم ميگيرد كه نگذارد فرزند برادرش احساس تنهايي كند. در سال1364 با همسر برادرش ازدواج مي كند و در همان ماه هاي اول ازدواج است كه خبر قبولي او در رشته ي ادبيات فارسي در مركز تربيت معلم فردوس او را مسرور مي كند. ايشان دو نوبت قبل از ازدواج خويش به جبهه رفته بودند و پس از ازدواج هم باز به سوي جبهه ها بازگشت و در منطقه ي اروند رود فاو مسئوليت غواصي را به عهده مي گيرد و سرانجام در 21 بهمن سال 1364 در عمليات والفجر8 لحظه ي وصال يار فرا مي رسد. پس از سه ماه از مفقوديت شهيد ذبيح الله شجاعيان فرزندش علي چشم به جهان مي گشايد.

خاطرات شهید ذبيح الله شجاعيان 

مصاحبه با همسر شهيد ذبيح الله شجاعيان 


راوي    همسر شهيد
* خودتان را معرفی کنید؟
- صغری حسینی همسر شهید شجاعی هستم.
* چند فرزند دارید؟ 
- هنگام شهادت همسرتان فرزندتان در که سنی بودند؟ یک فرزند دارم. هنگامی که ایشان شهید شدند بعد از سه ماه بچه ام به دنیا آمدند.
* نحوه آشنایی شما با شهید چگونه بود؟ 
- ما با هم فامیل بودیم و در یک روستا زندگی می کردیم.
* ایشان در چه شرایطی به خواستگاری شما آمدند؟ 
- شرایط خاصی نبود. ایشان درس می خواندند که به خواستگاری من آمدند. قبل از ازدواج با هم صحبت کردیم. معیارهای خوبی داشتیم و من از اخلاق ایشان خیلی خوشم آمد.
* از نظر شما ایشان چگونه آدمی بودند؟ 
- از نظر من ایشان فرد خیلی خوبی بود و اخلاقش هم خوب بود با بزرگترها بزرگ بود و با کوچکترها کوچک بود. هر کسی را به اندازه خودشان احترام می گذاشتند.
* از زندگی با ایشان راضی بودید؟ 
- بله ما مدت زیادی با هم نبودیم ولی از زندگی ام راضی بودم.
* وضعیت مالی شما در آغاز زندگی مشترک چگونه بود؟ 
- خیلی راحت و ساده زندگی می کردیم.
* روحیه ایشان در رابطه با عبادت و اعتقادات چگونه بود؟ 
- از نظر اعتقادی و عبادی عالی بودند با این که جوان بودند یعنی ۲۰ سال داشتند ولی خیلی ایمان قوی داشتند. ماه محرم همیشه در مساجد بودند.
* اوقات فراغت را چگونه می گذراندند؟ 
- هر کاری که از دست شان می آمد انجام می دادند.
* کی و چگونه عازم جبهه شدند؟ 
- ایشان دانشجو بودند که یک روز به خانه آمدند و گفتند که برای رفتن به جبهه اسم نویسی کردند و اولین نفری که اسم نوشته بود ایشان بودند. هفته بعدش گفت که نهم دی ماه اعزام می شوند. بعد گفتند که به مادر نگویی که به جبهه می روم. من نطری نداشتم و نمی توانستم چیزی بگویم. 
روز نهم دی ماه روز اعزامش رفتیم به ایستگاه قطار برای بدرقه اش. آن جا بود که مادرشوهرم فهمید. اول ناراحت شد ولی بعد با خوشحالی گفتند: چقدر این لباس ها به شما می آید. شهید به نظرم می دانست که برود برنمی گردد لذا نگاهش نگاه آخر بود. گفت: هر چقدر دوست دارید نگاه کنید. مادرش هم گفت: چشمت نزنم برو به سلامت.
* چه مدتی جبهه بودند؟ و در این مدت چگونه با شما در ارتباط بودند؟ 
- حدودا یک سال طول کشید و به وسیله تلفن و نوشتن نامه با ما در ارتباط بودند. هفته ای دو نامه می نوشت. لحظه آخر هم که به عملیات می خواستند برود برای ما تلگراف فرستاد و گفته بود: نگران نباشید به زودی برمی گردم. به عملیات که رفتند برنگشتند. می دانست که برنمی گردد. می گفت: من کاری می کنم که شما همیشه سربلند و سرفراز زندگی کنید.
* در فاصله ای که شهید شدند زندگی را چگونه اداره می کردید؟ 
- ما خودمان و برادرشوهرم و مادرشوهرم با هم بودیم. خوب بود و سخت نبود.
* زمانی که فهمیدند صاحب بچه شدند چه برخوردی داشتند؟
- خیلی خوشحال بودند. اسمش را انتخاب کرده بودند و گفتند اسمش را علیرضا بگذاریم که ما فقط علی گذاشتم.
* چه آرزویی داشتند؟ از شما چه خواسته ای داشتند؟ 
- آرزو داشتند که مثلا قبل از ازدواج مان که دانشگاه شرکت کرده بود دانشگاه قبول شوم و معلم شوم. شغل معلمی را دوست داشتند. می خواستند درست زندگی کنم. وقتی جبهه می رفت می گفت: شما ناراحت نباشید که خدا بزرگ است. به خوبی زندگی کنید اگر ما نبودیم که خدا است. می گفت: آن ها که رفتند کار حسینی کردند و آن هایی که ماندند کار زینبی انجام دادند.
* چگونه از شهادتش باخبر شدید و چگونه به شهادت نائل آمدند؟ 
- تا یک ماه از ایشان خبر نداشتیم تا این که برادرشوهرم خبری دادند. در عملیات والفجر ۸ به عنوان غواص شهید و مفقودالاثر شدند. ما خیلی ناراحت شدیم و الان بعد از ۲۲ - ۲۳ سالاست که هنوز منتظر پیکر ایشان هستیم. موقع خداحافظی اش با آن نگاه ها و نحوه ی حرف زدنش امید ما را قطع کردند و می دانستیم که دیدار آخر است. 
* ارتباط روحی شما با ایشان چگونه است؟ از ایشان خواب هم می بینید؟
- خواب زیاد دیده ام. وقتی که مشکلی داشتم به خوابم می آمد. امام هم به خوابم آمده است. زمانی که پسرم به دنیا آمده بود ده روز گذشته بود که ایشان به خوابم آمد. چند پاکت سیب و گلابی و یک کلمند شربت آوردند. شب خوابیدند و صبح دیدم که هنور خوابیده است خیلی خوشحال بودم و می خواستم بروم به اطرافیان بگویم که ایشان گفتند: نمی خواهی بروی به کسی بگویی. 
مادرشوهرم آمد و گفتم که ذبیح الله در حال خوابیده است. رفتم که میوه و شربتی که آورده را بیاورم که یک ماشین جیب با دو سرنشین به دنبالش آمدند. گفتم: چای و صبحانه بخور. گفت: نه ما باید برگردیم. کاری داریم که باید انجام دهیم. ایشان که رفتند من از خواب بیدار شدم.
یک شب هم امام آمدند به خانه ما. اول یک موتورسوار بسیحی آمد و گفت: برای شما مهمان می آید و برای ما میوه آورده بودند. میوه ها را داخل حیاط آوردم و به پسرم گفتم: بیا کمک کن. دیدم حضرت امام (ره) با یک آقای دیگر که خیلی نورانی بودند وارد خانه شدند. من خیلی خوشحال شدم و گریه می کردم و می گفتم: آقا چگونه از درب بسته وارد شدید؟ من الان از در حیاط آمدم، شما چگونه آمدید؟ 
آقایی که همراه امام بودند بالاتر از امام نشسته بودند. بعد گفتند: دخترم شما خودت را ناراحت نکن ما از درب بسته می توانیم بیاییم. من نشسته بودم که گفتم: شما می دانید که شوهرم مفقودالاثر است؟ اگر خبری دارید به من بگویید. ایشان گفتند؟ اگر قرآن یا مقاتیح دارید بیاورید. 
من هم مفاتیح را آوردم. دیدم نامه ای نیمه سوخته در داخل مقاتیح است. گفتند: خبری که شما می خواهید 
داخل همین نامه نیمه سوخته است. شما تا آخر این کتاب را بخوانید که آن چیزی که شما می خواهید داخل همین کتاب است. خداوند به شما صبر بدهد. شما این راهی که می روید را ادامه بدهید. ما هستیم و خدا هست. شما ناراحت نباشید. بعد دیگر از خواب بیدار شدم.
یک بار هم به خوابم آمدن و گفتند: خانه ای در نظر دارند که می خواهند به خانواده ها بدهند. از خواب بیدار شدم. بعدا از بنیاد شهید زنگ زدند و گفتند که می خواهند برای مان خانه بخرند.
همین آخری که از بنیاد خبر دادند که آخرین کاروان شهیدان می آید خواب دیدم که می خواهم به مکه بروم. رفتم فرودگاه که بروم گفتند: چون شما دیر ثبت نام کردید امروز شما را نمی بریم. بعد دیدم یک کاروانی سفیدپوش و محرم شده آمدند. من گفتم: این ها دارند می روند شما را به خدا بگذارید که من هم بروم. گفتند: شما هنوز زود است که با این ها بروید. شما چند تا امضاء دیگر لازم دارید. این ها از کربلا پیاده رفتن مکه و حالا هم برگشته اند. یک دفعه از خواب بیدار شدم.
اگر الان به شما حق انتخاب می دادند بین شهید بودن و زنده بودن ایشان کدام را انتخاب می کردید؟ بالاخره راه رفتنی را باید رفت پس چه بهتر که شهید باشند.
* چه وقت هایی بیشتر کمبود ایشان را حس می کنید و دلتنگ می شوید؟ 
- همیشه دل ما برایش تنگ می شود ولی چاره ای نیست و توکل مان به خداست.
* از وضعیت خودتان بگویید؟ 
-راضی هستم به رضای خدا. فعلا زندگی را می گذرانیم.
* فرزندتان چه می کنند؟ 
- دانشجوی رشته برق است. 
* دوستان و همرزمان شهید به شما سر می زنند؟ 
- خیر.
* از نحوه شهادتش کسی توضیحی داده است؟ 
- خیر. ولی همان روحانی که از فردوس آمده بود می گفت: ایشان به صورت داوطلب در عملیات شرکت کرده بود. حتی یکی از دوستانش از دانشگاه تربیت معلم به او پیشنهاد می دهد که برو و درست را ادامه بده که درس هم یک سنگر است. ایشان گفته بود که الان سنگر این جا واجب تر است. همان شب خط شکن بوده و هنگامی که از آب درآمده بودند و به خشکی رسیدند عراقی ها که بمب گذاری و مین گذاری کرده بودند تمام آن ها منفجر شدند و به شهادت رسیدند.
* شهید به چه چیزی علاقه داشت؟ 
- شهید علاقه بسیار شدیدی به مفقودین و گمنام ها داشتند و در واقع یکی از آرزوهای ایشان مفقودالاثر شدن بود و در اینباره همیشه می گفت: خوشا به حال شهدا که بسترشان خاک است و همدم شان نسیم صبحگاهی است. به دلیل علاقه زیادی که به جبهه و شهادت داشت همیشه این شعر را زیر لب
می خواند: شهادت لاله ها را چیدنی کرد / شهادت خاک را بوییدنی کرد
بزن بوسه خواهرم بر قبر برادر / خداوند سنگ را بوسیدنی کرد
بالاخره در سال ۶۴ در عملیات والفجر ۸ به آرزوی خود که شهادت بود رسید.


خاطره همسر شهيد ذبيح الله شجاعيان 

راوي    همسر شهيد
    * يك شب خواب ديدم كه امام (ره) به خانه ي ما آمدند . اول يك موتور سوار بسيجي آمد با يك جعبه ميوه و گفت: براي شما مهمان مي آيد. ميوه ها را داخل حياط آوردم و به پسرم گفتم: بيا كمك كن ..ديدم حضرت امام (ره) با يك آقاي ديگر كه خيلي نوراني بودند وارد خانه شدند. من خيلي خوشحال شدم و گريه مي كردم و مي گفتم آقا چگونه از درب بسته وارد شديد من الان از درب حياط آمدم شما چگونه آمديد و آقايي كه همراه امام بودند بالاتر از امام نشسته بودند گفتند: دخترم شما خودت را ناراحت نكن ما از درب بسته مي توانيم بياييم. من نشسته بودم و گفتم: شما مي دانيد كه شوهر من مفقودالاثر است؟ اگر خبري داريد به من بگوييد. ايشان گفتند: اگر قرآن يا مفاتيح داريد بياريد و من هم مفاتيح آوردم و ديدم نامه اي نيمه سوخته در داخل مفاتيح است، گفتند: خبري كه شما مي خواهيد داخل همين نامه ي نيمه سوخته است. شما تا آخر اين كتاب را بخوانيد آن چيز كه شما مي خواهيد داخل همين كتاب است. خداوند به شما صبر بدهد، شما اين راهي راكه مي رويد ادامه بدهيد، ما هستيم، خدا هست، شما ناراحت نباشيد كه من بيدار شدم..
* شهيد علاقه ي بسياري به گمنامان و مفقودين داشتند و در واقع يكي از آرزوهاي ايشان مفقود الاثر شدن بود و در اين باره هميشه مي گفت: خوشا به حال شهدا كه بسترشان خاك است و همدمشان نسيم صبحگاهي. به دليل علاقه ي زياد به جبهه و شهادت هميشه شعري را زير لب زمزمه مي كردند:
شهادت لاله ها را چيدني كرد / شهادت خاك را بوئيدني كرد
بزن بوسه خواهرم برقبر برادر/ خداوند سنگ را بوسيدني كرد

خاطره دوست شهيد ذبيح الله شجاعيان 

راوي    دوست شهيد
جبهه سومار اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۳ طبیعت سرسبز و گل های لاله و شقایق سینه کش کوه ها را زیبایی خاصی داده است. این جا قطعه ای از بهشت است و خبری از منیت، خودخواهی و مظاهر دنیوی نیست و تابلویی زیبا از صداقت و یکدلی و مرافبت نفس، ایثار و تلاش و جهاد در راه خداست و نمونه ای از آن راننده جوان لودری که تمام شب بیدار بوده و در زیر آتش سنگین دشمن شب را تا صبح خاکریز می زده و چهره ی خاکی و لباس و چفیه ای که از عرق و خاک کاملا تیره شده است تازه از راه می رسد و بی توجه به غرش هواپیماهای دشمن آماده نماز می شود.
در چند روز گذشته هواپیماهای عراقی چندین بار پایگاه را مورد هدف راکت و بمب های خود را قرار داده اند. دیروز هنگام اذان ظهر که صدای موذن همگی را به سوی راز و نیاز فرا می خواند هواپیماها سر رسیدند و بمبی در نزدیکی تانکر آب اصابت کرد و عزیزی که مشغول وضو گرفتن بود ترکشی رگ های گردنش را بوسه زد و خون از رگ های بریده اش فوران می زد و چه زیبا بود صحنه ی وصال و دیدار وی با معشوق ازلی.
پایگاه در این روزهای آخر مأموریت ما حال و هوای شهادت و جانبازی گرفته است. از سوله های فرو ریخته، از ترکش هایی که بر هر جا سر کشیده اند گل تصویر{...} شهدا هر روز بیشتر از دیروز به چشم می خورد و با رویش هر شهیدی فقط یاد و خاطره مردانگی و اخلاص و راز و نیازهای عاشقانه آن هاست که ما را به ادامه راه مصمم تر می کند.
راستی ایشان در آخرین قنوت نماز عشق چه نجوا کردند که جواز حضور در بارگاه قرب حق یافتند.
همراهان کم کم آماده می شوند تا با رسیدن نیروهای جایگزین ترخیص شوند اما وضعیت بنده مشخص نیست زیرا برای رفتن یا ماندن نمی توانم تصمیم بگیرم. باید با دوستم شجاعیان که با هم آمده ایم و او در اسلام آباد غرب است صحبت کنم. 
صبح مرخصی می گیرم و سوار مینی بوس اسلام آباد می شوم. بعد از دوری دو ماهه از همدیگر این دیدار بسیار شیرین و لذت بخش است و لحظه شماری برای رسیدن راه اسلام آباد به نطرم بسیار طولانی می آید. حوصله ام سر می رود. آخرین نامه ی او را از جیبم در می آورم و برای چندمین بار دوباره می خوانمش و چقدر زیبا از بودن در بین رزمندگان و حالات معنوی آنان سخن گفته است و در قیاس با خودم به حالش غبطه می خورم که چه خوب در این مدت کوتاه از دانشگاه انسان ساز جبهه بهره برده است.
مینی بوس وارد قرارگاه نجف اشرف می شود و رزمندگان باقی مانده یکی یکی پیاده می شوند. سراغش را می گیرم و با سرعت خود را به سوله دوستم شجاعیان می رسانم و با کنار زدن پتو و سلام علیک از هم سنگرانش جویای او می شوم. آدرسش را در وضوخانه می دهند. 
جلوی درب وضوخانه غافلگیرش می کنم و او را در آغوش می گیرم. احساس می کنم که سال هاست از همدیگر دور بوده ایم. بعد از کلی حرف و خوش و بش آماده نماز می شویم و بعد ناهار در این چند ساعت تحول روحی و معنوی وی برایم بسیار قابل تأمل است 
 

نامه های شهید ذبيح الله شجاعيان 

قسمت هايي از نامه شهيد ذبيح الله شجاعيان 

* ديشب يعني 18رزم شبانه داشتيم كه برادران سپاهي انقدر ما را سینه خيز بردند كه ديگر جان در بدن نداشتيم و امروز صبح نيز(19) روز شهرداري ما مي باشد كه من و يكي ديگر از برادران قوچاني وظيفه داريم كه براي بچه هاي چادر چايي بگذاريم و همچنين چادر را جارو كنيم. خوش به حال شما كه ديگر لباس هاي شوهرت را نمي شويي (البته موقعي كه به خانه امدم) چون تا آن موقع ما وظيفه ي خانه داري را به خوبي ياد ميگيريم، به هر حال اگر براي من غصه بخوري از شما راضي نخواهم شد چون اولا جايمان خوب است و در ثاني غذاي خوبي به ما ميدهند پس شما فقط به فكر خود و بچه هايتان باشيد....
* عزيزم اگر بدانيد چقدر به فكر شما هستم و چقدر ساعت شماري و ثانيه شماري مي كنم يك لحظه آرام نخواهي گرفت چراكه كار من فقط فكر كردن است و لحظه شماري است اما مسئله ي اصلي اين است كه نمي شود ان را بر روي نامه پياده كنم....
* من ديگر از طرف شما نگراني ندارم براي اينكه مي دانم خداوند قادر و توانا در همه حال بندگاني را كه به ياد او باشند را ياري ميكند پس شما نيز فقط به خدا توكل كنيد و از طرف من هيچ نگراني نداشته باشيد.....
* بعد از اين كه دعاي كميل تمام شد و به چادر آمديم چند دقيقه اي نشسته بوديم كه يكي از دوستانم با حالتي غمگين و افسرده و موقعي كه نشست حال او را درك كردم به خاطر اينكه برادرش و سه ،چهارنفر از اقوامشان اسير شده بودند و او به اين خاطر بغض گلويش را گرفته بود و ناراحت بود. من از بچه ها خواستم كه نخندند و او را ناراحت نكنند اما او ديگر نمي توانست خودش را كنترل كند و بيرون رفت و من هم به دنبال او بيرون رفتم موقعي كه به درخت هاي نزديك چادر نزديك شديم او شروع به گريه كردن نمود من هم كه نمي توانستم خودم را كنترل كنم شروع به گريه كردن كردم. تا پاي از شب در كنار درخت نشسته بوديم و گريه ميكرديم.بله اين سرنوشت افرادي است كه را خدا را در پيش گرفته اند پس همانطور كه گفتند راه حق گرفتاري دارد اين چنين نيز ميباشد تا انسان سختي ها را تحمل نكند مشكل است كه بتواند به مقصود و هدف نهايي برسد..
* عزيزم باز دلم هواي ديگري دارد باز ميخواهد همچون گذشته هاي نزديك فقط خدارا در قلبم پرورش بدهم و بعد شما را.اما اينجا شور ديگري دارد چون در حال حاضر كار ما عبادت كردن است و خودسازي است و ما جز عبادت كار ديگري نداريم ...


 


نظرات