شهید حبیب کامل برون

حبیب کامل برون 



نام پدر: برات

تاریخ تولد: ۱۳۴۳/۸/۱۵

محل تولد: برون

تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۱۱/۲۶

محل شهادت: فاو

محل دفن: برون

یگان اعزام کننده: بسیج

فیلم

 


زندگینامه دانشجوی معلم شهید حبیب کامل برون

شهید حبیب کامل برون در سال ۱۳۴۳ در روستای برون در خانواده ای متوسط متولد شد. در سن ۵ سالگی بود که از نعمت وجود مادر محروم شد و مادر خویش را از دست داد. گویی سختیها و مشکلات زندگی از اول با او همراه شده بود حبیب از همان دوران کودکی در خانواده در بین برادران و مردم به صبوری و استقامت در برابر مشکلات و مصایب معروف بود و خیلی کم ناراحتی را که داشت به ظاهر می آورد.

ایشان دوران ابتدائی را در دبستان روستای برون شروع کرد و در همان جا به پایان رسانید و برای ادامه درس وارد مدرسه راهنمایی گردید.

و چون در آن ایام در روستای مذکور مدرسه راهنمایی وجود نداشت عازم شهرستان فردوس گردید و دور از خانواده به همراه دیگر برادران به درس خواندن مشغول گردید حبیب با وجود تمامی مشکلاتی که داشت خیلی خوب درس می خواند بسیار کوشا بود و همیشه از کسانی که اوقات خود را به بطالت و کارهای بیهوده می گذراندند ناراحت می شد. او در بین دوستان و آشنایان به ادب و معرفت و متانت مشهور بود . در تابستان ها در کار کشاورزی و خانه به پدر کمک می کرد و در این زمینه بسیار جدی و کوشا بود و بسیار مثمرثمر بود و بی دریغ کار می کرد .

حبیب از همان کوچکی به مسائل دینی و مذهبی معتقد و علاقمند بود در مسائل نماز و روزه بسیار جدی بود و اکثر اوقات جهت نماز به مسجد می رفت در زمان تحصیل در فردوس جهت نماز جماعت شبها و روزهای سرد را به مسجد می رفت.

او در راهپیمایی های زمان انقلاب شرکت می کرد و همیشه منتظر بود تا راهپیمایی برگزارو شرکت نماید.

دوران دبیرستان را در دبیرستان طالقانی این شهرستان مشغول به تحصیل بود و به اتمام رساند. در سال ۱۳۶۳ دیپلم علوم تجربی گرفت.

در همان دوران تحصیلات دبیرستان که همزمان با جنگ تحمیلی بود او به امام رحمت ا… علیه و جبهه علاقه زیادی داشت و به قول یکی از دوستانش که جهت شرکت در جبهه اسم نوشته بوده است زمانی که با او در میان می گذارد اشک شوق می ریزد و می گوید ای کاش من هم می توانستم شرکت کنم دوباره قصد عزیمت به جبهه را می کند و بالاخره چون جثه اش کوچک بود ازپادگان باغرود نیشابور او را بر می گردانند.

در آزمون ورودی تربیت معلم در سال ۶۴ ـ ۶۳ شرکت نمود و پذیرفته شد و به عنوان دانشجوی تربیت معلم در تربت حیدریه مشغول تحصیل شد و از آنجا به تربیت معلم فردوس انتقال یافت. او رشته ای را انتخاب کرده بود که همیشه به آن عشق می ورزید و آن را دوست داشت . یعنی مسئله علم و دانش ، اما روح بلند حبیب به او اجازه نمی داد که فقط در سنگر علم و دانش بکوشد و او به پیروی از امام بزرگوار که می فرمودند : علم و دانش باید در جهت حفظ اسلام باشد سنگر مبارزه با دشمن را بر علم و دانش ترجیح داد و به همراه کاروان کربلای ۲ عازم جبهه گردید و در نامه هایش از جبهه همیشه سلامتی امام و پیروزی رزمندگان را خواستار بود و می خواست تا دعا کنیم . بعد از مدت ۴۵ روز آموزش در عملیات والفجر ۸ شرکت نمود و در جبهه جنگ مفقود گردید.


متن وصیتنامه دانشجوی شهید حبیب کامل برون
بسم رب الشهداء و الصدیقین
« من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا ا… علیه و منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلاً»
به نام ا… هستی بخش روح ا… و به نام ا… پاسدار حرمت خون شهیدان، شهیدانی که قدم به قدم از خاک میهن خود را با ریختن خون خویش آزاد نمودند و نهال تنومند انقلاب اسلامی را آبیاری کردند. آری ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمان، امام خمینی بلند است و این ندا به گوش تمام جهانیان رسیده است و کاروانها یکی پس از دیگری به سوی میدانهای رزم در حرکتند. باید با کاروان حرکت کنم. حرکت کردم و آمدم تا صدای عربده یزیدیان را در گلو خفه کنم و نگذارم این صدای شوم بلند شود. آمدم تا با فتح کربلای حسین (ع) دل مادران و خواهران و پدران و همسران شهدا، مفقودین و مجروحین و دل تمام انسانهای آزاده را شاد کنم. بهتر بگویم آمدم تا خدا را از خود راضی نگهدارم.
بار خدایا تو خود می دانی که کوله باری پر از گناه بر دوشم است و هر لحظه که بر می آید سنگین و سنگین تر می شود تا به جبهه بیایم. پس از تو می خواهم که شهادت را نصیبم بگردان هر چند که خود می دانم که امتیازم برای این فیض الهی کم است. و اگر فیض شهادت نصیبم گشت آنان که پیرو خط سرخ امام خمینی نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. اما باشد که دماء ما شهداء آنان را نیز متحول سازد و به رحمت الهی نزدیکشان کند.
اگر چه ملت شریف و مسلمان ایران از این حد فراتر رفته تا من برای آنها پیام بفرستم ولی چند نکته را باید یادآوری کنم و نخستین حرف من این است که ای ملت مسلمان و قهرمان هرگز فرزند زهرا یعنی رهبر کبیر انقلاب را تنها نگذارید همچنان که تا امروز تنها نگذاشته اید و هر گونه توطئه دشمن را به خاطر حضور در صحنه خنثی نموده و آبروی دشمن او را برده اید.
دیگر حفظ وحدت است که امکان دارد دشمن بین شما تفرقه بیندازد و شما را از روحانیت متعهد جدا کند که اگر چنین کردند روز بدبختی مسلمانان و جشن ابرقدرتهاست و سوم حفظ مکتب و اسلام و حفظ قرآن است.
و اما سخنی با دانشجویان عزیز؛
ای دانشجویان عزیز و ای برادران ارجمند، شما که معلمان آینده ی نه چندان دور نونهالان انقلاب هستید به هوش باشید که اساس هر کشور فرهنگ آن است و به قول امام عزیزمان این معلمان هستند که می توانند استقلال کشور را حفظ کنند. شما که از تمام تجملات دنیا بریده و به شغل مقدس معلمی روی آورده اید به حق عاشق خدا هستید و توی ای جوان نکند که در رختخواب ذلت بمیری که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد و مبادا در غفلت بمیری که علی در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیری که علی اکبر حسین در راه حسین و با هدف شهید شد. و ای مادران مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب زینب را بدهید که تحمل ۷۲ تن شهید را کرد.
و اما ای پدر و مادرم (خاله) هرگز نگران نباشید و حتی خداوند را شکر کنید که فرزندتان را در راه خدا تقدیم کردید و از زحمات شما بخصوص پدر بزرگوارم که برای من نقش مادر را هم داشت و مرا از کوچکی بزرگ کرد و در این راه رنج های فراوان کشیدند، بسیار تشکر کنم. انشاءا… که اجرتان را خداوند بدهد. از شما خاله دلسوزم هم بسیار تشکر می کنم که زحمات من را تحمل کردید و آنچه از من بدی دیدید من را به عنوان فرزند خود ببخشید. و شما برادرانم اگر در این دوران زندگی از من بدی دیده اید باید به بزرگی خودتان ببخشید و امیدوارم که بتوانید مسئولیتی که بر دوش شما واگذار می شود به آن عمل کنید و هر کدام به آن نسبت که می توانید به جامعه اسلامی خدمت کنید و در آخر این را متذکر می شوم که حدود یک ماه روزه و یک ماه نماز قرض دارم. امیدوارم که آنها را برادر بزرگم احمد و پدرم اداء نمایند. در آخر از تمام دوستان، اقوام و آنهایی که با آنها در رابطه بوده ام ، می خواهم که مرا حلال کنند. همگیتان را به خدای بزرگ می سپارم.
خدایا خدایا تا انقلاب مهذی خمینی را نگهدار
حبیب کامل مورخ: ۱۳۶۴/۱۱/۱۶


فیلم تشییع


وصیت نامه








مصاحبه با بستگان


خاطرات شهید حبيب كامل برون 
مصاحبه با پدر شهید حبیب کامل برون 
راوي پدر شهيد
شرح - در خصوص محیط و نحوه تربیت اولیه ایشان توضیح دهید؟

* او در خانواده ای دیندار و متدین به دنیا آمده بود و نحوه تربیت او خوب بوده و همیشه سعی می شد که فرزندی با تربیت و با ایمان تربیت و پرورش دهیم.

- در آن دوران دوستان و همبازیهایش چه کسانی بودند؟ حالا چه کار می کنند؟و کجا هستند؟

* آقای صادق روانپور - آقای حسین دهقان - آقای امیر میر برون

- از دوران کدکی او خاطره ای به یاد دارید؟

* او در سن چهار سالگی مادرش را از دست داده و یتیم شد و حدود یک سال با پدر خود و بدون مادر زندگی کرده و برایش خیلی سخت بود ولی با ازدواج مجدد من خیلی زود با مادرش اخت شد و طوری رفتار می کرد که از همه فرزندان بیشتر دوستش می داشتیم طوری بود که با دایی ناتنی اش یک دوست بسیار صمیمی شده بود.

- رابطه او با معلمین و اولیای مدرسه چگونه بود؟
* او به آنها احترام خاصی می گذاشت و آنها را دوست می داشت.
- در آن سنین روابطش با کودکان دیگر، دوستان و همبازیهایش چگونه بود؟
* برای دوستانش یک دوست خوب بود و یک رابطه بسیار صمیمی با دوستانش داشت و همیشه همدیگر را دوست داشتند و از یکدیگر دفاع می کردند.
- معمولاً اوقات فراغت خود را چگونه می گذراند؟
* اوقات فراغت خود را به بازی کردن با دوستان و هم کوچه ای هایش می گذراند و اگر کار ساده و راحتی در مورد کشاورزی بود به من و برادرانش کمک می کرد.
- آیا رفتارش با رفتار دیگر کودکان شما تفاوتی داشت؟
* او خیلی نسبت به دیگر فرزندانم صبورتر و مهربان تر بود و خیلی حساس بود و در مورد هر چیز کوچکی خیلی زود اشکش می ریخت و گاهی گریه می کرد.
- در سن نوجوانی شهيد به چه كاري مشغول بود؟ آیا فقط تحصیل می کرده است؟ توضیح دهید؟
* دراین سنین او به تحصیل مشغول بود و در کنار ان به کار کشاورزی می پرداخت.
- وضع درسی او چگونه بود؟ میزان رضایت مربیان مدرسه از او تا چه حدی بود؟
* و چه نظری درباره او داشتند؟ وضع درسی خوبی داشت. مربیان مدرسه چه از لحاظ درسی و چه از نظر اخلاقی از او راضی بودند.
- در آن دوران اوقات فراغت خود را بيشتر به چه كاري مي گذراندند؟
* اوقات فراغت خود را به کشاورزی می پرداخت و بر زمین هایی که من در اختیارش گذاشته بودم و مال خودش بود می رسید و کشاورزی را دوست می داشت.
- رابطه اش با شما و خواهر و برادرانش چگونه بود؟ چه خاطره ای در این خصوص به یاد دارید؟
* به من احترام خاصی می گذاشت. خیلی به حرف هایم گوش می داد. هر وقت چند روز برای درس خواندن به فردوس می رفت، می گفت: دلم برای همه شما خیلی تنگ می شود و خواهرش را خیلی دوست داشت.
- عکس العمل شهید نسبت به رفتار غیر منطقی و خلاف افراد و عقاید انحرافی و یا مخالفین چگونه بود؟
* از این رفتارها بسیار ناراحت می شد ولی هیچ وقت به آنها چیزی نمی گفتند و با مخالفین امام و کسانی که عقاید انحرافی داشتند برخورد می کرد.
- به چه مواردي حساس بود و عصبانی مي شد؟
* به غیبت کردن حساس بود و اگر کسی در مورد مخالفت با امام اسلام حرفی می زد بسیار ناراحت و عصبانی می شد.
- با چه کسی یا کسانی دوست صمیمی بود؟
* دوست صمیمی او در این دوران امیر کامل و صادق روانپور بود.
- در دوره جوانی به چه کاری مشغول بود؟
* در دانشگاه تربیت معلم قبول شده بود و در حدود شش ماه دانشجو بود و سپس به صورت داوطلبی ودرابتدا برای مدت 45 روز عازم جبهه شد.
- خدمت سربازی خود را چگونه گذراند؟
* چون در تربیت معلم قبول شده بود در همان جا نیز خدمت سربازی خود را می گذراند.
- جاذبه و محبوبیت شهید در میان مردم در چه حد بود؟
* در میان مردم به فردی با ادب، خوش برخورد، با ایمان و راستگو معروف بود.
- عکس العمل او در برابر شدائد و مشکلات چگونه بود؟
* او بسیار صبور بود، ایمان کاملی به خدا داشت و همین باعث آرامش او در برابر همه مشکلات می شد.
- چه آرزوها و خواسته هایی داشت؟ بزرگترین آرزویش چه بود؟
* در آن زمان بزرگترین آرزویش رفتن به جبهه و شهادت بود. چون سه مرتبه عازم جبهه شده بود و در بین راه او را بر می گرداندند چون توانایی جسمی نداشت و کوچک بود.
- دوست داشت در آینده چه کاره شود؟
* معلمی را خیلی دوست داشت و عاشق این شغل بود.
- چه خاطرات دیگری از آن دوران به یاد دارید؟
* آخرین باری که اجازه رفتن به جبهه را به او داده بودند و می خواست برای مدت 45 روز عازم شود، من به او گفتم که ماه آینده خواهی رفت ولی او در جواب گفت که اسلام در خطر است من باید بروم و از اینکه می خواست برود خیلی خوشحال بود. با همه دوستان و آشنایان خداحافظی کرد و می گفت که حلالم کنید. او رفت و دیگر برنگشت.
- در خصوص معرفت، ارادت، اظهار محبت شهید نسبت به اهل بیت(ع) و توسل وی به ائمه اطهار(ع) توضیح دهید؟
* به اهل بیت و امام ارادت خاصی داشت و این ارادت و ایمان در خواندن دعاهای کمیل و ندبه و ... مشخص بود.
- توجه و دقت شهید نسبت به انجام فرائض و عبادات چگونه بود؟
* خیلی به نماز و روزه اهمیت می داد حتی در سن کودکی همه این فرائض را انجام می داد و مقید به انجام آن بود.
- انس و علاقه شهید با قران کریم و ذکر خدا چگونه بود؟
* او قرآن خواندن را دوست داشت و اغلب اوقات صبح ها صدای قرآن خواندنش می آمد و خیلی به آن اهمیت می داد.
- صفات و ویژگیهای اخلاقی شهید را توضیح دهید؟
* او به همه و مخصوصاً به خاله اش (نامادری) و من احترام می گذاشت- صبور بود - خیلی فهمیده بود - ایمان زیادی داشت - با ادب و خوش رفتار بود.
- در مورد فعالیتهای سیاسی - مذهبی و مبارزاتی شهید توضیح دهید؟
* او در دوران جنگ با دوستانش و در فردوس در جلسه های مختلفی شرکت می کرد و همیشه به طور پنهانی اعلامیه های امام را به دست دوستانش در برون می رساند.
- ولایت پذیری و تبعیت شهید از حضرت امام(ره) چگونه بود؟
* او امام را خیلی دوست داشت و همیشه از ایشان تبعیت می کرد و همانطور که در وصیت نامه اش نوشت بود همیشه توصیه می کرد که ای امت و ای جوانان هرگز فرزند زهرا یعنی رهبر کبیر انقلاب را تنها نگذارید.
- چه شد که به فکر رفتن به جبهه افتاد؟ اولین بار در چه سنی به جبهه اعزام گردید؟
* او از ابتدا دوست داشت و آرزویش بود که به جبهه برود و می گفت که باید اسلام و ملت ایران را نجات داد و به همین دلیل در اولین فرصت به صورت داوطلبانه و در سن نوزده سالگی عازم جبهه شد.
- حضور در جبهه و شرکت در عملیات چه تغییر وتحول روحی در شهید ایجاد کرده بود؟
* من او را پس از اینکه برای اولین بار به جبهه رفت و از همان جا عازم عملیات شد دیگر ندیدم.
- چه صحبتها و توصیه هایی در ایام دفاع مقدس به شما و دیگران داشت؟
* همیشه توصیه می کرد که نباید مادران جلوی فرزندانشان را برای رفتن به جبهه بگیرند چرا که فردا در محضر خدا نمی توانند جواب زینب را بدهند که تحمل 72 تن شهید را کرد و می گفت هر کس بتواند باید به جنگ برود.
- دیدگاه و نظر شهید در ارتباط با شهید و شهادت چه بود؟
* از خدا می خواست که شهادت را نصیبش گرداند هر چند که خودش می دانست که امتیازش برای این فیض الهی کم است و اگر فیض شهادت نصیبش گشت آنان که پیرو خط سرخ امام خمینی(ره) نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. اما باشد که دماء ما شهداء آنان را نیز متحول سازد و به رحمت الهی نزدیکشان کند.
- نحوه شهادت وی چگونه بود؟
* او برای اولین بار که عازم جبهه شده بود پس از چند روز در عملیات والفجر هشت شرکت کرد و جزء چند نفری بود که به عنوان گروه پیشتاز می رفتند و در همان عملیات شهید شد و به مدت دوازده سال مفقودالاثر بود و سپس او را در جزیره بومان پیدا کردند و در سال 1376 او را تشییع جنازه کردند.
- شهادت ایشان چه اثری بر شما گذاشت؟
* از اینکه فرزندم به تنها آرزویش که شهادت بود رسیده بود خوشحال بودم و از طرفی چون پس از دوازده سال انتظار او را تنها با چند تکه استخوان و یک پلاک آورده بودند ناراحت شدم. ولی افتخار می کنم که او در راه اسلام شهید شده است.
- آنچه از حالات روحانی، الهامات، رویاهای صادقانه شهید را که مطرح شده است را بیان کنید؟
* یادم است که وقتی او به جبهه رفته بود و در همان شب شهادتش من خوابش را دیدم و من در خواب دیدم که او پس از پایین آمدن از تله ی یک کوه در باتلاقی گیر کرده و در آنجا به شهادت رسیده بود ولی هر چه منتظر ماندم تا خبری از او و یا شهادتش را بیاورند خبری نیامد.
مصاحبه با برادر شهید حبیب کامل برون (احمد) 
تاريخ 1378/02/21
راوي برادر شهيد
- آیا رفتارش با رفتار دیگر برادران شما تفاوتی داشت؟
* تا حدودی فرق داشت زیرا او در هر کارش بسیار منظم و مقید به انجام آن بود، دوست داشت تکلیفی را که بر عهده اش گذاشته شده هر چه زودتر انجام دهد.
- به چه چیزها و افرادی خیلی علاقه داشت؟
* در وهله اول مقید به نماز و روزه اش بود، بعداً تلاش زیادی برای درسش داشت و زیاد درس می خواند. او در زندگی خانوادگی چون برادر سوم و در اصل کوچکترین بود بیشتر کارها بر دوش او بود و با کمال مظلومیت و بدون منت آن را انجام می داد. مثلاً به افرادی که هم سن و هم کلاسش بودند علاقه داشت مخصوصاً افرادی که اخلاقشان با هم یکی بود و هم عقیده او بودند.
- چه آرزوها و خواسته هایی داشت؟ بزرگترین آرزویش چه بود؟
* ابتدا آرزویش این بود که روزی از مرکز تربیت معلم فارغ التحصیل شود و به عنوان یک معلم بتواند به جامعه خود خدمت کند. دومین آرزویش این بود که به جبهه برود و دین خود را ادا کند و به این آرزوی بزرگ هم رسید.
- چه شد که به فکر رفتن به جبهه افتاد؟
* چون فردی با ایمان و معتقد بود و از طرفی به دستور امام می خواست عمل کند به جبهه اعزام شد تا وظیفه شرعی خود را انجام دهد و وجوانش در پیش خداوند آسوده باشد، این تنها انگیزه ای بود که او را به جبهه کشاند.
- مختصری راجع به فعالیتهای شهید در زمان قبل از انقلاب و بعد از انقلاب توضیح دهید؟
* او در قبل از انقلاب و زمانی که محصل بود هنگام فارغ بودن از درس به پدر کمک می کرد زیرا مادر خود را در کودکی (حدود چهار ساله که بود) از دست داد و همیشه یاور پدر در کارهای کشاورزی و دامداری بود. در بعد از انقلاب هم شرکت در تظاهرات - راهپیمایی و ارشاد مردم به پذیرش انقلاب و امام از دیگر کارهای او بود. یکی از خاطره های زمان انقلاب در زمان شهید این بود که چون ما در روستای برون زندگی می کردیم یک روز بعد از تظاهرات و راهپیمای در برون به تبعیت از شهرها و دستورات روحانیت، افراد ضد انقلاب به ما حمله کردند و با پرتاب سنگ و چوب به ما، ما پا به فرار گذاشتیم زیرا تعدادمان کم بود و سرانجام یکی از برادران انقلابی وانت پیکانی را آورد و سوار شدیم و از صحنه گریختیم.
- مختصری راجع به نحوه رفتارش با پدر و مادرش توضیح دهید؟
* او رفتاری بسیار خوب و مظلومانه و از روی احترام به پدر و برادرش می گذاشت. مادر خود را در کودکی همانطور که ذکر شد از دست داده بود ولی با نامادری هم رفتار خوب و مثل یک مادر واقعی داشت. به برادران ناتنی هم احترام می گذاشت و بین برادران تنی و ناتنی و نامادری فرقی نمی گذاشت. فردی بسیار مظلوم و افتاده بود
- چه صحبتها و توصیه هایی به شما می کرد؟
* او همیشه احترام به برادران و بزرگتر از خود می گذاشت و کوچکترها را ارشاد می نمود. دنیا را بی ارزش و ما را به کارهای خیر دعوت می کرد.
- چه خاطرات دیگری از شهید به یاد دارید؟
* او در خانواده ای کشاورز به دنیا آمده بود. در سن 4 سالگی بر اثر بیماری، مادر خود را از دست داد. بعد از ازدواج پدر، به عنوان کوچکترین برادر با نامادری ساخت و پس از ورود به مدرسه همه سعی و تلاشش درس خواندن بود و در مواقع بیکاری کمک به پدر و نامادری می کرد. در کنار من و برادر دیگرش مشغول به کار بود. خیلی افتاده و مظلوم بود. با اندک ناراحتی که برایش پیش می آمد اشک هایش جاری می شد و همیشه از خداوند کمک می خواست. پس از پایان تحصیلات دبیرستان در کنکور سراسری شرکت کرد و وارد مرکز تربیت معلم شد (در فردوس). او در زمان جنگ تحمیلی تحصیل و در سال دوم تربیت معلم و اوایل آن بود که به جبهه بطور داوطلبانه اعزام شد و در آخرین روز پایان مأموریتش در عملیات والفجر 8 در سال 64 در جزیره بوارین مفقود شد و پیکر پاکش با مقداری استخوان در روستای برون بر دوش مردم شهید پرور تشییع و به خاک سپرده شد.
احمد کامل برادر بزرگ شهید 78/02/21

نامه های شهید


نامه های شهید حبيب كامل برون 
نامه شهید حبیب کامل برون به برادرش امیر 1 
تاريخ 1364/10/15
بسم الله الرحمن الرحیم
حضور محترم برادر عزیز و ارجمندم امیر آقا سلام علیکم
بنام خداوند رحمان پدید آورنده جهان، آفریننده پیر و جوان:
پس از تقدیم عرض سلام، سلامتی شما برادر عزیز و مهربانم را از خداوند تبارک و تعالی خواسته و خواهانم و امیدوارم که سلامت بوده باشید. باری عرض می شود برادر جان که آن روز که شما رفتید ما را در ساعت 3 و 30 دقیقه بعد از ظهر از مشهد به طرف تهران با قطار حرکت دادند و ساعت 9 روز بعد به تهران رسیدیم و بدون توقف در تهران ما را با همان قطار به طرف اهواز حرکت دادند و ساعت 4 روز بعد به اهواز رسیدیم که حدود 40 ساعت یکسره در قطار بودیم. و خلاصه در اهواز تقسیم شدیم و به یک منطقه رفتیم که حدود 30 کیلومتر از اهواز دور است.
خوب برادر جان امیر، در حال حاضر که جایمان خوب است و از سلامتی که یکی از بزرگترین نعمتهای خداوند تبارک و تعالی است برخورداریم و از طرفی هم هوایش خیلی خوب و معتدل است بطوری که ما نماز جماعت و دعاها را در خارج از چادر می خوانیم . از قول ما عباس آقا را سلام فراوان برسانید.
ضمناً در اهواز حدود 20 نفر از بچه های تربیت معلم از ما جدا شدند و در حال حاضر ما با بقیه بچه ها هستیم و حالمان خوب و خوش است فقط چون ما 45 روزه هستیم در حال حاضر آموزشهای مان کمی فشرده است و کمی ما را اذیت می کنند. گاهی اوقات هواپیماهای عراقی هم سری از ما می زنند.
به ما می گویند که معلوم نیست که چند روز اینجا خواهیم بود و ممکن است که ما را به جایی دیگر ببرند. خوب برادر جان امیر، دیگر عرضی ندارم. امیدوارم که سالم و خوش باشید. خداحافظ برادر جان. به امید پیروزی نهائی رزمندگان اسلام و زیارت کربلا.
تمام دوستان را سلام برسانید. ۶۴/۱۰/۱۵

نامه شهید حبیب کامل برون به برادرش امیر 2 
تاريخ 1364/11/08
بسم رب الشهداء و صدیقین
«اللَّـهُمَّ اجْعَلْنی مِنْ جُنْدِکَ،فَاِنَّ جُنْدَکَ هُمُ الْغالِبُونَ»
حضور محترم برادر عزیز و از جان بهترم امیر آقا سلام.
با سلام و درود بر امام بزرگوار و امید مستضعفین و محرومان جهان، حضرت امام خمینی و با درود به روان پاک شهدای گرانقدر اسلام که با ریختن خون پاک خویش اسلام را زنده و با ریختن خون خود قدم به قدم از خاک میهن خود را از دست بعثیان آزاد کردند.
و با آرزوی صبر و اجر جهت خانواده های معظم شهدا و سلام به شما برادر مهربانم امیدوارم که حالتان خوب باشد و در کارتان موفق باشید. خوب امیر جان اگر حال برادر خود را خواسته باشید الحمدالله بد نیستم و نقداً که تا به حال به ما خوش گذشته است و تنها ناراحتیم دوری شما برادر عزیزم است.
باری عرض می شود که نامه پر از مهر و محبت شما به دستم رسید و بی نهایت خوشحال شدم و آن در حالی به دستم رسید که از سنگر کندن بازگشته بودم و خسته و کوفته در کناری نشسته بودم که ناگهان بچه ها گفتند که برایت نامه آمده است و تنها نامه شما بود که خستگی ام را رفع کرد و من را بی نهایت خوشحال کرد.
البته برادر جان نامه شما در روز ۱۱/۷ به دستم رسید که وقتی نگاه تاریخ نامه تان کردم دیدم که بعد از 15 روز به دستم رسیده است و از طرفی من زیاد انتظار نامه شما را داشتم و یک نامه برایتان نوشته بودم ولی هنوز پست نکردم که نامه تان رسید.
ضمناً به شما گفتند که یک روز به اهواز آمدم و به شما تلفن کردم ولی متأسفانه نه شما بودید و نه آقای هروی و نه عباس آقا که آدرس جدید را به همان تلفن چی گفتم ولی بسیار دوست داشتم که با شما صحبت کنم.
خب امیر جان اگر خدا قسمت کند ان شاء الله به زودی با همدیگر دیدار خواهیم داشت. از قول من خدمت عباس آقا سلام برسانید. اگر عباس قلی زاده هم به مشهد آمده است از قول من سلام فراوان برسانید و من برایش به برون نامه ننوشتم زیرا گفتم حتماً به مشهد آمده است.
ضمناً اگر ما دیر کردیم ناراحت نباشید زیرا ممکن است که به آماده باش بخوریم. البته این را هم بگویم که هر کجا هستی خدا با انسان است و از آن نظرهایی که نوشته بودید راحت باشید.
خوب امیر جان دیگر عرضی ندارم. به امید پیروزی رزمندگان اسلام و زیارت مرقد مطهر حضرت ابا عبدالله حسین و دیدار هر چه زودتر شما برادر عزیزم.
ای نامه که می روی به سویش ********* از جانب من ببوس رویش
اگر بابا در مشهد هستند از قول من سلام فراوان برسانید. ۶۴/۱۱/۸


نظرات