شهید محمدحسن کبیری

محمدحسن کبیری

نام پدر: علی

تاریخ تولد: ۱۳۴۳/۱۰/۲۵

محل تولد: انارستانک

تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۱۱/۲۲

محل شهادت: اروند رود

محل دفن: انارستانک

یگان اعزام کننده: بسیج


متن وصیت نامه شهید محمدحسن کبیری

ان شرالدواب الذین کفروا فهم لایومنون
بدترین جانوران نزد خداآنان هستند که کافرشدند وایمان هم نخواهندآورد.
سلام برمهدی، منجی عالم ،ولی عصر امام زمان(عج) ونائبش خمینی کبیر، قلب پرخروش وتپنده امت اسلام . درود برشهیدان گمنام از بدرتا به امروز وباآرمان پیروزی جند الله برکفرعالم .الها کمکم کن تا به میدان جنگ رفتنم به یاد تو وبه خاطر احیای دین وتداوم انقلاب باشد نه برای انتقام ونه بخاطر نام ومقام به این دانشگاه آمده ام بلکه فقط برای رضای تو وخشنودی تو ، به اینجا آمده ام .هدفم تو وعاشق دیدارتو هستم ای بخشنده ترین بخشایندگان ،ماباباری سنگین ازگناه به اینجا آمده ایم ای خدا، تاتو مراازاینجا نبخشی برنمی گردم .بخشندگی توبزرگتر ازآنست که بشود وصف کرد ولیکن توهستی که بزرگی وهرگناهی را با توبه می بخشی .
پدر ومادرم،برادران وخواهرانم درهنگام تشییع جنازه من وبعد ازآن صبرراپیشه خودسازید ودربرابر شدائد بردباروصبورباشید وهیچوقت برای من گریه نکنید.گریه رابرای مظلومیت امام حسین(ع) بکنید که زیر بارظلم نرفت وتنها تاآخرین نفس دربرابر دشمنان اسلام ایستاد ودرس شجاعت وشهامت به ماآموخت. اما پیام من به دانشجویان همسنگرم اینست که فرزندان آینده این انقلاب راآنچنان تربیت کنند که مغزها ریشه نموده واستعدادها شکوفا شود تادیگر انشاءالله به یاری خدا دستمان ازشر کشورهای بیگانه کوتاه شود وسعی کنید معلمی دلسوز وفداکار برای اسلام عزیز باشید وقدرشغل خودتان رابدانید که واقعا شغل مقدسی است .
واماای ملت ایران به سخنان امام امت گوش فرادهید ودستورات وی رااطاعت کنید ودرگرفتاریها بردبارباشید وفریب گرگهایی که بالباس میش درمیان شما به این اسلام عزیز ازطگوشه وکنار صدمه می زنند نخورید.



شهید محمدحسن کبیری و شهید محمدعلی ناظری

والسلام علیکم ورحمت الله وبرکاته




فیلم تشییع جنازه

خاطره
خاطرات شهید محمد حسن کبیری


حدوداً 3 ساعت و نیم به غروب بود که صبح آن روز برادران مسئول ما به ما گفته بودند که بعد از ظهر حرکت می کنیم. ما با روحیه ای شاد خوشحال شدیم که بعد از ظهر می خواهیم حرکت کنیم.
بالاخره بعد از ظهر شد و خورشید کم کم می رفت که در پشت کوه ها پنهان شود که ما هنوز به خط نرسیده بودیم. از میان نی زارها گذشتیم و راه را پشت سر می گذاشتیم تا بالاخره به وسیله مینی بوس قرمز رنگی که {…} می آورد به پشت خط، یعنی خطی که نیروهای پشتیبانی آنجا بودند رسیدیم و در آن جا شب را سپری کردیم.
صبح شد و همه ما آماده شدیم و با برادران دیگر با تویوتایی به خط مقدم آمدیم و در آن جا در پشت خاکریز و سنگرها مستقر شدیم. در این جا (یعنی محلی که ما بودیم) بچه هایی که قبلاً آن جا بودند می گفتند که دویست متر با دشمن بیشتر فاصله نداریم که مرتب ما مشاهده می کردیم تیرهای مستقیمی که می زد و خمپاره هایی که برای ما می فرستاد.
ما در داخل سنگر، پنج نفر به نام های یعقوبیان، فدائی، هامونی، کبیری و گلی بودیم که روزها را پشت سر هم می گذراندیم. بعد از سه شب یعنی شب سوم قرار بود ساعت 9 روی دشمن آتش بریزیم و ریخته هم شد. مسئولین آمدن وگفتن آماده باشید برای شلیک. موقع ساعت 9 همه باید اتش کنند و خط آتش برای دشمن بسازند. قبضه ها همه آماده، روحیه ها عالی و همه در انتظار شلیک گلوله بودند.
بالاخره ساعت 9 شد و بلبل ها شروع به خواندن کردند. گاهی صداهای قشنگ بلبل های جبهه پیوسته ادا می شود و گاهی بطور ناپیوسته. دشمن با دیدی که دیده بانها می کردند در آن لحظه از ترس غرور آفرینان جبهه های نور همه به انتظار اینکه ایران حمله را شروع کرده از سنگرهای خود بیرون آمده و تیرهای خودشان را از ترس به نقطه های نامعلوم می زنند.
دشمن در آن شب آسمان را با منورهای خود رنگارنگ کرده بود و زمین را روشن و صلاح های خود را به کار انداخته و چون در آن شب مزدوران از سنگر بیرون بودند در اثر آتش شدید ما تلفات زیادی دادند و به تلافی صبح آن روز آتش خود را بر سر ما ریخت.
در آن صبح بچه های 106 آمده بودند و در کنار سنگر ما می خواستند به روی دشمن آتش بریزند و بر اثر این که نماز نخوانده بودند در بیرون سنگر مشغول راز و نیاز با خدای خویش شدند که در آن لحظه من هم در داخل توالتی که بوسیله کیسه گونی اطرافش را چیده بودیم و درست کرده بودیم، بودم که ناگهان یکی از خمپاره های 60 دشمن بوسیله دید بان های نامرد و مزدور عراقی هدف گلوله قرار گرفت و از چهار نفر از بچه های 106 یک نفر شهید و دو نفر دیگر هم مجروح شدند.
و بعد یکی از بچه ها که زخمی شده بود در حالی که زخم خود را گرفته بود و با صدای بلند یا مهدی و یا الله نعره می کشید و می گفت: برادران کمک! چشمهایم سوخت. من در آن لحظه که صحنه را تماشا می کردم یکی از برادران دیگر هم که زخمی شده بود با سرعت آمد طرف سنگر ما و بر اثر اینکه زخمش شدید بود نتوانست کنترل کند خودش را رو به پشت رو به طرف حرم مطهر امام حسین (ع) خوابانید و جان به جانان تسلیم کرد.
بعد از این که مجروحین را به عقب بردیم یک نفر باقیمانده از 106 بسیار ناراحت و در حالی که عرق از سر و صورتش می ریخت با حالتی عصبانی گفت: من باید امروز انتقام این دوستانم را از مزدوران بگیرم. در همان لحظه یکی از بچه ها بود که با سخن خود همه ما را ناراحت کرد. او گفت: پدر و مادران این شهیدان به انتظار این که بچه اش الان صحیح و سالم است انتظار دیدارشان را می کشند.
بعد از این صحبت ها یک نفر باقی مانده از 106، رفتن پشت قبضه و 17 گلوله 106 را به طرف دشمن شلیک کرد. دشمن می خواست قبضه 106 را از بین ببرد و نمی توانست. چرا دشمن می توانست قبضه را منهدم کند اما نیروی دیگری مانع منهدم شدن قبضه می شود چرا که تیرهای سیمینوف دشمن در اطراف آن می خورد و ناخودآگاه یکی هم اتفاقاً داخل خود لوله افتاد که ما در آن لحظه می خواستیم قبضه را برداریم و برداشتیم. ضمناً در موقعی که 106 شلیک می کرد یکی از برادران هم سنگر ما به نام هامونی یک جراحت کوچک و سطحی در ناحیه سر بوسیله ترکشی کوچکی که زده شده بود برداشت.
راستی این را هم بگویم که هلیکوپترهای دشمن روز قبل از اینکه ما می خواستیم روی سرشان آتش بریزیم پرواز کرده بودند و می گفتند: برادران ایرانی، بیایید تسلیم شوید و در غیر این صورت در قعر آتش ما خواهید سوخت ما همین روزها حمله می کنیم. بچه ها که از این سخنان هیچ ترسی نداشتند جواب دندان شکن را در شب به او نشان دادند.
بالاخره شب چهارم شد که گردان عوض شد و بچه ها با فاصله از میان کانالی که کنده شده از قبل بود عبور می کردند. در این لحظه هم دشمن ساعت 1 و نیم شب بود که فهمیده بودند و آتش روی سر نیروهای ما ریخت که متأسفانه دو نفر شهید و یک نفر هم که مسئول دسته بود مجروح شده بود.
دشمن در آن شب هم از ترس، منور پشت منور می زد و همچنان با چهار لول های خود روی بچه ها آتش می ریخت که خوشبختانه تیرهای چهار لول ها همه بی هدف بود و نه هیچکس از بچه ها آسیبی نرسید.

مصاحبه

خاطراتی از شهید محمدحسن كبيري
مصاحبه با والدین شهید محمد حسن کبیری
راوي والدين شهيد

  • چه خاطرات خاصي از دوران پیش از تولد شهيد و بعد از تولد داريد؟
  • در آن دوران بیشتر در روستا دنبال گوسفندان بوده تا 6 سالگی در همین روستا بکری بوده است.
  • مستأجر بودید یا منزل شخصی داشتید؟
  • منزل شخصی داشتیم.
  • در خصوص محیط و نحوه تربیت اولیه تا قبل از دبستان وی توضیح دهید؟
  • چون از همان کودکی کمک پدر و مادر بود بسیار صبور و شکیبا بار آمد و با سختی زیادی وی را بزرگ کرده و تربیت نموده ایم.
  • دوستان و همبازی هایش چه کسانی بودند؟ حالا چه کار می کنند؟ و کجا هستند؟
  • علی اکبر فراده - بنا مشهد، رمضان کبیری راننده تراکتور
  • از زمان کودکی ایشان چه خاطره ای به یاد دارید؟
  • در کودکی مریض شد که با الاغ با سختی فراوان ناشی از راه دور او را با برادرش غلامحسین پیش دکتر بردیم و تا غروب آن روز در روستای برون در منزل حاجی رفتاری به سر بردیم.
  • رابطه او با معلمین و اولیای مدرسه چگونه بود؟
    *رابطه او با معلمان بسیار صمیمانه بوده است و همواره نسبت به معلمین احترام و علاقه خاصی داشت.
  • در سنین نوجوانی روابطش با کودکان دیگر، دوستان و هم بازی هایش چگونه بود؟
  • چون با دو دوست دیگرش از بکری به روستای انارستانک می آمدند با آن ها صمیمی و مهربان بوده است و بقیه اوقات در روستای انارستانک با پسر خاله اش که وی نیز شهید شده است می گذراند.
  • .معمولاً اوقات فراغت خود را چگونه می گذراند؟
  • اوقات فراغت خود را بیشتر دنبال گوسفندان و کمک به پدر و مادر در کارهای کشاورزی می نمود.
  • آیا رفتارش با رفتار دیگر کودکان شما تفاوتی داشت؟
  • فرق زیادی داشت از لحاظ اخلاق و رفتار با دیگر کودکان ما داشته است.
  • یک مقدار درموردزمان نوجوانی ایشان می فرمایید؟
  • چون در روستای ما " بکری" دبستان وجود نداشت مجبور بودیم وی را برای تحصیل به روستای مجاور که در حدود 9 کیلومتر با روستای ما فاصله داشت بفرستیم و شهید بزرگوار با مشکلات زیادی این مسافت را با پای پیاده می پیمود و به ایشان پیشنهاد می کردیم که شما را با وسیله نقلیه بفرستیم می گفت نه پیاده روی بهتر است.
  • در اين سنين شهيد به چه كاري مشغول بود؟ آیا فقط تحصیل می کرده است؟ توضیح دهید؟
  • در شهرستان فردوس مشغول به تحصیل بود و برای مخارج تحصیل خود بعضی اوقات کار می کرد.
  • وضع درسی او چگونه بود؟ میزان رضایت مربیان مدرسه از او تا چه حدی بود؟ و چه نظری درباره او داشتند؟ * وضع درسی او خیلی خوب بود و معلمین از وی نیز راضی بودند فقط یک سال چون شهید انقلابی بود معلم که جزء گروهک ها بود با وی لج نمود و او را مردود کرده بود.
  • در آن دوران اوقات فراغت خود را بيشتر به چه كاري مي گذراندند؟
  • در مواقعی که به روستا می آمد به ما در کارهای کشاورزی و دامداری کمک می نمود و اوقات بیکاری در فردوس را به ورزش به خصوص فوتبال و والیبال و کوه نوردی می گذراند به طوری که یک بار در اثر فوتبال دستش شکست که با پای پیاده از فردوس به روستای حسین آباد نزد شکسته بند رفته بود تا دست وی را معالجه کند.
  • رابطه اش با شما و خواهر و برادرانش چگونه بود؟ چه خاطره ای در این خصوص به یاد دارید؟
  • با پدر و مادرش مهربان بود و به خواهر و برادرانش توصیه می کرد به مادر چیزی نگویید که گناه دارد و در ایام بیکاری به پدر و مادر خود کمک می کرد.
  • عکس العمل شهید نسبت به رفتار غیر منطقی و خلاف افراد و عقاید انحرافی و یا مخالفین چگونه بود؟
  • ناراحتی شدید نسبت به عملکرد آن ها به خصوص اگر حقی از کسی از بیرون می رفت داشت و سعی می کرد طرف را اصلاح کند.
  • به چه مواردي حساس بود و عصبانی مي شد؟
  • در دوران نوجوانی به هیچ عنوان عصبانی نمی شد اگر کسی درباره اسلام بدگویی می کرد ناراحت می شد.
  • با چه کسی یا کسانی دوست صمیمی بود؟
  • شهید محمود ناظری و پسرخاله اش حسین عبیری که در لشکر77 خراسان می باشد و محمد حسن ناجوی نیروی انتظامی می باشد.
  • در دوره جوانی شهید به چه کاری مشغول بود؟
  • در تربیت معلم شرکت کرده بود و قبول شده بود و مشغول به تحصیل بود.
  • خدمت سربازی خود را چگونه گذراند؟
  • خدمت سربازی را انجام نداده است.
  • جاذبه و محبوبیت شهید در میان مردم در چه حد بود؟
  • در بین مردم روستا محبوبیت داشت و می گفتند حسن بچه خوبی است. اگر زنی به جلویش می رسید سرش را پایین می انداخت و رد می شد.
  • عکس العمل او در برابر شدائد و مشکلات چگونه بود؟
  • در برابر مشکلات استوار و محکم بود.
  • چه آرزوها و خواسته هایی داشت؟ بزرگترین آرزویش چه بود؟
  • آرزو داشت کربلا را زیارت کند - پیروزی رزمندگان اسلام - شهادت.
  • دوست داشت در آینده چه کاره شود؟
  • بعضی اوقات می گفت من می خواهم سرهنگ بشوم و من می گفتم مادر من دوست ندارم تو باید معلم بشوی.
  • چه خاطرات دیگری از آن دوران به یاد دارید؟
  • با شروع جنگ بارها به جبهه رفت و موقع بازگشت به روستا (بیشتر شبانه اغلب) در نیمه های شب به مسجد می رفت و به راز و نیاز می پرداخت.
  • در خصوص معرفت، ارادت، اظهار محبت شهید نسبت به اهل بیت (ع) و توسل وی به ائمه اطهار (ع) توضیح دهید؟
  • دوستی شدید نسبت به ائمه اطهار داشتند و مأنوس بودند با دعاها و همچنین هر موقع به روستا می آمد شبها دعای توسل یا کمیل را در مسجد می خواند و برادر بزرگترش را به آن دعوت می کرد.
  • توجه و دقت شهید نسبت به انجام فرائض و عبادات چگونه بود؟
  • انجام فرائض و عبادات بسیار مورد نظر ایشان بود. نماز شبش ترک نمی شد و در این خصوص به خواهرش گفته بود وقتی از مسجد بر می گردم نمی دانم علت آن چیست کفشهایم به طرف درب خروجی مسجد گردانده می شود در صورتی که من تنها در مسجد هستم.
  • انس و علاقه شهید با قرآن کریم و ذکر خدا چگونه بود؟
  • گاهی اوقات می افتاد که تا اذان صبح در مسجد به راز و نیاز و خواندن دعا و قرآن مشغول می بود نماز صبح را در مسجد می خواند و به خانه بر می گشت.
  • صفات و ویژگیهای اخلاقی شهید را توضیح دهید؟
  • شهید با همه مردم یک رنگ بود، صادق بود و نسبت به همه افراد چه در بیرون و چه داخل خانه متواضع بود و بسیار صبور و مهربان بود.
  • در مورد فعالیتهای سیاسی - مذهبی و مبارزاتی شهید توضیح دهید؟
  • قبل از انقلاب در توزیع اعلامیه های حضرت امام خمینی نقش مهمی داشت و بعد از انقلاب همکاری با نهادهای انقلابی به خصوص بسیج و رفتن به جبهه.
  • ولایت پذیری و تبعیت شهید از حضرت امام (ره) چگونه بود؟
  • پشتیبان مطلق ولایت فقیه امام خمینی بود و هر موقع امام دستور رفتن به جبهه را صادر می کرد شهید نیز به جبهه می رفت.
  • در خصوص فعالیتهای علمی، فرهنگی و هنری شهید توضیح دهید؟
  • شهید فعالیت خاصی در موارد ذکر شده نداشته است.
  • نظر شهید درباره جنگ چه بود؟
  • نظر شهید این بود که جبهه را باید پر نمود و در برابر دشمن ایستادگی نمود و جنگ را تا پیروزی نهایی ادامه نمود.
  • چه شد که به فکر رفتن به جبهه افتاد؟ اولین بار در چه سنی به جبهه اعزام گردید؟
  • با مشاهده دوستانش که به جبهه می رفتند و تعریف هایی که از جنگ می کردند به فکر رفتن به جبهه افتاد و اولین بار در سن 17 سالگی به جیهه اعزام شد.
  • حضور در جبهه و شرکت در عملیات چه تغییر وتحول روحی در شهید ایجاد کرده بود؟
  • شوق و حضور در جبهه و انس شدید با اهل بیت.
  • چه صحبتها و توصیه هایی در ایام دفاع مقدس به شما و دیگران داشت؟
    *ذتوصیه ایشان در خصوص توسل به اهل بیت، خوش رفتاری، پشتیبان ولایت فقیه باشید که آسیبی به کشور وارد نشود. توصیه در خواندن دعاها به خصوص دعای کمیل.
  • دیدگاه و نظر شهید در ارتباط با شهید و شهادت چه بود؟
  • آرزوی شهادت داشت.
  • نحوه شهادت وی چگونه بود؟
  • در عملیات والفجر 8 بر اثر ترکش توپ در حالی که پشت دوشکا کار می کرد به شهادت رسید.
  • شهادت ایشان چه اثری بر شما گذاشت؟
  • در ابتدای تحمل از دست دادن فرزندمان بسیار مشکل بود ولی عاقبت خداوند به ما صبر داد و افتخار می کنیم که فرزندمان در رکاب امام زمان به شهادت رسیده است.
  • آنچه از حالات روحانی، الهامات، رویاهای صادقانه شهید را که مطرح شده است را بیان کنید؟
  • حالت روحانی خوبی داشت و در بیشتر شب ها به خصوص در زمستان به مسجد محل می رفت به طور که مخفیانه به راز و نیاز می پرداخت.
  • از زمانی که ایشان به جبهه رفتند خاطره ای دارید؟
  • وقتی که در جبهه بود یک شب خواب دیدم که در مزرعه بکری پیشانی بند به سر بسته است. به او گفتم: بروم برایت نان بیاورم مادر جان. چون تو خیلی گرسنه هستی. وقتی که شهید از جبهه برگشته بود جریان را برایش تعریف کردم شهید در جواب من گفت که مدت 7 شبانه روز به ما غذا نرسیده بود که از گرسنگی علف می خوردیم.

مصاحبه با همرزم شهید محمد حسن کبیری(آقای موسی برزو)
تاريخ 1379/03/01
راوي همرزم شهيد

  • از چه زمانی و چگونه با شهید آشنا شدید؟
  • از دوران کودکی در یک روستا با هم متولد شده ایم و با هم بزرگ شده ایم و با هم در یک مدرسه تا پایان سال 64 درس خوانده و هم بازی و بزرگ شده ایم.
  • آیا شاهد تغییر و تحولاتی در رفتار و شخصیت او بودید؟از چه زمانی و فکر می کنید به چه علتی؟
  • از همان اوایل شخص سخت کوش و مهربان و منظم و بسیار کوشا بود به طوری که هر چه بزرگتر می شد احساس عجیب و غریبی در او پیدا شد من جمله در سالی که در تربیت معلم فردوس قبول شده بود، شب ها را کارگری می کرد و آن چه از دست رنجش را بدست می آورد از طریق ستادی که در زمان مسئولیت شهید صبوری تشکیل شده بود طبق همان روال قبلی بین نیازمندان تقسیم می کرد. شب ها نماز شب می خواند و هم خوابگاهی هایش با خبرند که در شب چقدر گریه می کرد و هر روز به مزار شهدا می رفت و حتی روزهایی که در روستا بود به زیارت قبر شهدای روستا می رفت و با خود گریه و زمزمه هایی می کرد که تا موقع شهادتش هیچکس نفهمید که او با خدای خودش چه می گفت.
  • به چه چیزهایی و افرادی خیلی علاقه داشت؟
  • به والدین و فرماندهی کل قوا مقام معظم ولایت امام خمینی (ره) اکثر اوقات زیارت عاشورا و دعای استغفار از زیر لب زمزمه می کرد از سپاه پاسداران بسیار خوشش می آمد و یادم هست هفته ای یک شب در بسیج حاضر می شد و فقط هم در شب نگهبانی می داد.
  • رابطه اش با دوستان چگونه بود؟
  • بسیار صمیمی بود و با هیچکس بعد از دوست شدن قطع دوستی نمی کرد، حتی یادم هست که یک سری با یکی از دوستان نزاعی پیش آمده بود که تا مدت یک سال با آن دوست قهر بود ولی هر وقت که چشم شهید به او می افتاد فوراً با او روبوسی می کرد.
  • عکس العمل شهید نسبت به رفتار غیر منطقی و خلاف افراد و عقاید انحرافی و یا مخالفین چگونه بود؟
  • با افراد غیر منطقی و کسانی که عقاید انحرافی داشتند حتی حاظر به تماس ظاهری نبود و حتی به آن ها که گاهی در آن زمان ها از کمبودها و نبود امکانات در کشور گله داشتند روی خوش نشان نمی داد.
  • فعالیت های مذهبی و عبادی او چگونه بود؟
  • در کلیه مراسم مذهبی تا جایی که وقتش اجازه می داد شرکت می کرد و خود یکی از اعضاء فعال بسیج دانش آموزی در زمان ریاست برادر صبوری و از اعضای پایگاه دانش آموزی دبیرستان طالقانی بوده است.
  • بیشتر اوقات فراغت و بیکاری خود را چگونه می گذراند؟
  • به خاطر امرار معاش زندگی، معمولاً به کارگری می پرداخت و یا در کتابخانه عمومی مشغول مطالعه می شد و بیشتر اوقات را در کنار والدین خود سپری می کرد.
  • چه صحبت ها و توصیه هایی از او به یاد دارید؟
  • همیشه سفارش به نیکی کردن به والدین و نماز اول وقت و تلاش و کوشش در کارهایی که به استان واگذار می شود داشت.
  • انگیزه او از رفتن به جبهه و شرکت در جهاد چه بود؟
  • اطاعت از فرمان رهبری و حاکمیت حکومت اسلامی و برقراری عدالت اجتماعی.
  • در بحران ها و مشکلات سخت و خطرناک چه می کرد؟ مصادیق آن را بیان نمایید؟
  • صبر می کرد و از طریق مشورت با بزرگترها بر مشکلات فائق می آمد.
  • در کار جمعی چگونه عمل می کرد؟
  • معمولاً همیشه جلودار بود و در کارهای عمومی پیش قدم بود و خلاصه روحیه ی ایثار و اخلاص را در حد عالی داشت.
  • به چه مواردی حساس بود و عصبانی می شد؟ وقتی عصبانی می شد چه کار می کرد؟
  • معمولاً از غیبت و دروغ بدش می آمد و در طرز لباس پوشیدن و حفظ ظواهر بسیار حساس بود حتی یادم هست سال 61 که از جبهه می آمدیم در تهران با چند تا از بانکی های آن موقع برخورد کرد و امر به معروف نمود و آن ها هم واقعاً قبول کردند. وقتی عصبانی می شد اکثراً سوره والعصر می خواند و استغفار می کرد.
  • خصوصیات و ویژگی های بارز شهید
  • دارای روحیه بالایی بود و در همه مسائل اجتماعی شرکت می کرد و به نماز شب اهمیت می داد و دعای کمیل و زیارت عاشورا را همیشه به وقت مقرر می خواند.
    خوش اخلاق بود و خنده رو. گفتاری نافذ داشت و همیشه خندان. امانت دار بود و راستگو و از گفتن حقیقت هیچ باکی نداشت. شجاعت او زبان زد همگان بود.
    از هیچ کس ترس و واهمه ای نداشت. یادم هست که در آن زمان خفقان شاهنشاهی ژاندارم هایی که به روستا می آمدند مردم همه از ترس فرار می کردند و این شهید برای این ها نان و پنیر تهیه می کرد. دلسوز بود و خیلی مهربان. همیشه برای بر پایی مراسم، روضه خوانی می کرد در روستا. برای تبلیغات به شهرستان می رفت و خود هزینه ایاب و ذهاب روحانی را بر عهده می گرفت. علاوه بر درس خواندن در زمان دانشجویی در درس حوزه علمیه فردوس نیز شرکت می کرد. آن قدر به ائمه محبت داشت که در دهه محرم همیشه سیاه پوش بود و گریان و زیارت جامعه کبیره را می خواند، دعای توسل را می خواند و گریه زیاد می کرد. فرد محبوب و دوست داشتنی بود. مردم را دوست داشت و همگان او را دوست داشتند. آدم بخیلی نبود. اجتماعی بود و خیلی یادم هست که همیشه دعای استغفار را می خواند و از خداوند طلب شهادت می کرد. راهش پر رهرو. خدا رحمتش کند و ما را مدیون خون این بزرگواران نکند.
  • دوره های آموزشی که شهید گذرانده است:
  • آموزش نظامی
  • نوع فعالیت ها و وظایف محوله از اول پاسداری:
  • دیده بانی - خمپاره انداز 60 - دوشیگا و آخرین باری که به جبهه رفته بود گویا آموزش غواصی را هم دیده بود.
  • کارهای شاخص شهید در مجموعه سپاه و بسیج:
  • فعالیت های او در بسیج شروع شد از آن موقع بسیج ملی تأمین و تأسیس شد. مسئول پایگاه بسیج دانش آموزی در دبیرستان طالقانی بود.
  • نقش شهید در تداوم و ثبات امنیت کشور:
  • مدتی در گردان ادوات، مسئول قبضه خمپاره انداز 60. شهید در هفته ای یک شب کشیک شب بود و تا روز شهادت مستمراً با بسیج همکاری داشت.
  • در کدام عملیات ها حضور داشتند؟
  • در عملیات های مختلف که من یادم هست والفجر 3 - پاک سازی مهاباد کردستان، کامیاران، سنندج (در گروه ضربت جوله) کردها شرکت داشته است.
  • چه آرزوها و خواسته هایی داشت؟ بزرگترین آرزویش چه بود؟
  • بزرگترین آرزویش حاکمیت اسلام ناب محمدی و ظهور ولی عصر و شهادت که نصیبش شد و باعث بیمه انقلاب شد و ان شاء الله باعث جهان گیر شدن آن گردد و بتوانیم پیام امام شهدا و شهدا را به جهان صادر کنیم.
  • ایشان چند بار در زمان حضور در جبهه مجروح شدند؟ خاطرات خود را پیرامون مجروحیت شهید بیان کنید؟ * در عملیات والفجر یک در ارتفاعات کله قندی از ناحیه فک مجروح شد.
  • در خصوص روحیه شهادت طلبی و عشق و علاقه وی به شهادت توضیح دهید؟
  • معمولاً تمام رزمندگان آن موقعِ جنگ همه عاشق بودن و دنبال وصال و معمولاً بیشتر رزمندگان در شب های عملیاتی شعار ِ "یا پیروزی یا شهادت" را بر پشت و روی خود می نوشتند و غسل شهادت می کردند و همیشه با مرگ هم آغوش بودند و جوانان معصوم بی گناه آن روزگار، صورت های معصوم خود را روی خاک گرم خوزستان و گلگون کردستان و مبارک شلمچه و مطهر و با حرمت چزابه می گذاشتند و از خداوند طلب آموزش و شهادت می کردند.
  • آخرین کلمات و سفارش ها و وصایای شهید را ذکر کنید؟
  • دست از یاری از امام و انقلاب و ولایت بر ندارید. سخت کوش باشید و صبر کنید. عیب پوش باشید و از خدا بترسید و در همه کارها خداوند را مد نظر داشته باشید. از روحانیت جدا نشوید و ارتباط خودتان را با مردم و نیروهای مردمی حفظ کنید و از مخالفت با آمریکا دست بر ندارید.
  • نحوه شهادت او را توضیح دهید؟
  • گویا در عملیات والفجر 8 در منطقه وسیعی از شلمچه در عملیات بزرگ سپاه در حالی که گریان عازم خطوط اولیه مقدم می گردید و مسئولیت یک قبضه دوشیگاه را عهده دار بوده، در تک ناگهانی بعثیون در روز دوم عملیات به دیار باقی و دیدار یار شتافت و دین خود را به امام و مردم ادا نمود.
  • حالات او را در زمان شهادت بیان کنید؟
  • فقط حمایت از ولایت و مقید بودن به اعمال و رفتارم که شهدا از من راضی باشند.
  • شهادت او چه اثری بر شما گذاشت؟
  • باعث روحیه شهادت طلبی بیشتر در من شد ولی خداوند نخواست که ما نیز به قافله شهدا بپیوندیم و امروز و آینده جزء افسوس و مدیون بودن به خون شهداء و آلوده بودن به دنیا و ظواهر دنیا و همیشه خون دل خوردن چیزی دیگری نداریم.
  • حالات شهید و نظرات ایشان به هنگام شهادت یاران و همرزمانش چگونه بود؟
  • فقط دست از یاری اسلام بر ندارید. امام را تنها نگذارید. به خانواده معظم شهداء سری بزنید که به نظرم حدود 2 سال است که مسئولین محترم از این خانواده خبری ندارند و خداوند لعنت کند آن هایی را که نسبت به شهدا بی تفاوت هستند و هر روز باعث رنج و آزار خانواده محترم شهیدان می شوند و از درد و رنج آن ها خبری ندارند زیرا من نظرم این است که اگر شهدا خبری داشتند که بعد از آن ها چه خواهند کرد خودشان به حساب مسئولین بی غیرت می رسیدند.
  • آنچه از حالات روحانی و رویاهای صادقانه شهید را که مطرح شده است را بیان نمائید؟ اگر خودتان نیز در مورد شهید خوابی دیده اید مطرح کنید؟
  • خیلی علاقه داشتند که خداوند زیارت خانه خدا را نصیبش کند که به هر تقدیر دیدار نصیبش شد ولی در همان سالهای دانشجویی که در تربیت معلم فردوس درس می خواند قبل از شهادتش روزی برای من و تعدادی از دوستان تعریف کردند که در خواب دیده است که به مکه مشرف شده و عده ای از شهدای جبهه و جنگ را در آنجا دیده است و خود احرام پوشیده بوده و در حال زیارت بوده است.
  • به نظر شما کدام نکته و مقطع از زندگی با برکت شهید می بایست توسط کمیته جمع آوری مورد بررسی و علاقه قرار گیرد؟ چرا؟
  • شرایط سختی را که در زندگی روزمره تحمل کرد و آن مرارت هایی را که در دوران جوانی کشیده و با چه رنج ها توانست دیپلم بگیرد و دانشجو شود و معلم گردد و چقدر برای خانواده اش نگران و ناراحت بود. بارها می گفت که خدایا من عاشق شهادتم ولی این مادر و پدری که این قدر برای من رنج کشیده اند چه طوری تحمل خواهند کرد؟ آیا من مدیون این ها نخواهم بود؟ ولی متأسفانه بعد از شهادتش رنج و درد خانواده اش بیشتر شد و به نظرم روح شهید آزرده است و آیا سپاه و بنیاد مسئول نخواهند بود؟!
    بیایید فقط برای خدا و رضای خدا و امام شهدا، یادگاران شهدا، رزمندگان، جانبازان، یاران امام را تنها نگذاریم که بیشتر از این به عذاب خداوند گرفتار نشویم ولی افسوس که مجال نوشتن نیست و جای آن هم نیست. به هر حال من گفتم و نوشتم آن چه شما باید عمل کنید و راه شهدا را پیرو باشید و خانوادها را رها نکنید و خدا را مد نظر بگیرید و به وصایای بزرگ مرد تاریخ معاصر، رهبر کبیر انقلاب و پیام مقام معظم رهبری عمل کنید.
    ۱۳۷۹/۳/۱

نامه های شهید

نامه های شهید محمدحسن كبيري
نامه شهید محمد حسن کبیری به یکی از اقوام(علی)
سلام علیکم:
علی جان سلام، سلام مرا پذیرا شو. سلام گرم و خالصانه ام که از میان خاک مطهر و نی زارهای انبوه و باتلاق ها اوج می گیرد و به گوش شما می رسد را بپذیر. چنان چه از احوال پسر خاله ات حسن بخواهید، خوب هستم و همیشه دل شاد. اول فقط بر اثر تنهایی کمی سخت گذشت ولی بعداً که با دوستان آشنا شدم دیگر برایم عادی شد.
علی جان از اینکه جواب نامه را دادید و مرا در این دیار، در این جا که هر قدمش با خون شهیدی آزاد شده، این جا که هر نقطه اش بوسیله مزدوران زده شده، شاد کردید؛ نهایت قدردانی و تشکر را می نمایم.
علی جان من با دوشیگا هستم، از اتفاق دوشیگای ما تمیز است و این شانس من است و در شبهای درگیری اصلاً گیر نمی کند. تنها خبری که از جبهه برایت می توانم بنویسم این است که دیشب مزدوران، منطقه ما را با منورهایش به صورت زیگزالی روشن کرد و به خیال اینکه ما می خواهیم حمله کنیم از ترس به نیروهایش آماده باش داده است.
و روز قبل هم هلیکوپترهای بلندگو بسته، آمده بودند و با صدای بلند می گفتند که: برادران ایرانی بیایید تسلیم شوید وگرنه در قعر آتش ما خواهید سوخت.
ما از خدا می خواهیم که حمله کنند و به یاری خدا هم نیروهایشان را مثل موش، بچه ها بکشند.
موسی را سلام برسان. پدر و ماردرت و پدر ومادرم سلام برسان
به امید دیدار - من از بچه ها هیچکس را ندیدم.

نامه شهید محمد حسن کبیری به پسرخاله اش
تاريخ 1364/11/03
سلام. سلام به پسر خاله جان، امیدوارم که که سلام گرم و خالصانه پسر خاله ات " محمد حسن" را که از اعماق قلب به گوش شما می رسد را پذیرا شوید.
پس از تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه ایزد یکتا خواسته و خواهانم. امیدوارم که درسهایتان و دیگر کارها همیشه پیروز و موفق بوده باشید. پسر خاله جان، من خیلی دلم می خواست که آن روز، یعنی روز حرکت کاروان 2 با هم باشیم ولی افسوس که من قابلیت مسافرت با شما را نداشتم.
خداوند سفر شما را که قصد کرده بودید بهتر قبول خواهد کرد، چرا که شما آماده بوده و اسباب خود را بسته بودید. ان شاء الله که با کاروان 3 اعزام خواهید شد. پسر خاله جان شما هیچ وقت از این کارها نباید ناراحت شوید چرا که خواست و مشیت خداست و شما باید خوشحال تر شوید از اینکه از ازمایشات خداوند قبول می شوید.
روزی که ما می خواستیم از تربت حیدریه حرکت کنیم (همان روز 7 در ماه) یکی از بچه ها پدر و مادرش نمی گذاشتند که به جبهه بیاید چون سن این نوجوان هنوز برای جبهه رفتن کامل نبود لذا مسئولین هم با رفتن این شخص مخالفت کردند ولی در آن جا فقط یک نفر بود و آن هم حجه الاسلام معصومی نماینده محترم تربیت حیدریه که این فرد دامن ایشان را گرفت و گفت: آقا جان دستم به دامن شما من را با خودتان به جبهه ببرید و باز آقا هم دید که این هنوز نمی تواند بجنگد به ایشان گفت تو بمان با کاروان 3 اعزام شو.
پسر خاله جان شما هم ان شاء الله با کاروان 3 حرکت کن و از اینکه با کاروان 2 نتوانستی حرکت کنی پشیمان نشو چرا که این شاید یک امتحان بوده است. پیامبران ما در معرض آزمایش قرار می گرفتند حال ما که جای خود داریم. مونس را سلام برسان.
جواب فوری فوری فوری ….. پدر و مادرت را سلام زیادی برسان …. به امید دیدار. ۶۴/۱۱/۳

نامه شهید محمد حسن کبیری به برادرش
بسم الله الرحمن الرحیم
« اللَّهُمَّ وَفِّقْنِيلِمَا تُحِبُّوَتَرْضَى »
سلام برادرم. امیدوارم که سلام گرم و از اعماق قلب برخاسته برادرت حسن که از راه ها و دره ها و کوههای پرپیچ و خم به گوش می رسد بپذیرید. و پس از سلام خدمت شما برادر عزیز و ازجان بهتر امیدوارم که حالتان همیشه خوب و خوش باشد. و همیشه در اعمالتان پیروز و موفق باشید و در نمازها و احکام اسلامی و دیگر دستورات اسلام کوشا باشید. اگر اینجانب برادر حقیر خود حسن را خواسته باشید سلامتی که یکی از نعمت های الهی می باشد برقرار است و بدعاگویی وجودشریفتان مشغول می باشم. برادرجان نامه ات به دستم رسید و از رسیدن نامه ات بسیار شادمان شدم اولین نامه ای که به دستم رسید از شما برادر عزیز بود که به محمدعلی یزدانی داده بودید و ایشان هم خدمت رساندند. شماره تلفنی که از حسین دادی خیلی متشکرم و همان روز بعد رفتم ایلام و تلفن کردم و جواب هم داد و حالش خیلی خوب بود. موسی برزو و علی بخشی زاده و چند تن دیگر از دوستان و همشهریان باهم هستیم و حال همگی شان خوب میباشد وخدمت شما و پدرو مادرانشان سلام می رسانند . از بابت من و دیگر بچه ها ناراحت نباشید و همگی شان حالشان خیلی خوب است و تنها کدورتی که داریم دوری از شماست که امیدواریم که این دوری هم به زودی زود برطرف گردد. و چشمانمان به حال یکدیگر روشن و منور گردد. امیدواریم که انشاءا… باپیروزی کامل به مقصد برسیم و انقلابمان را که از خون هزاران متعهد و باتقوا بارور شده اسات بتوانیم با دستورات اسلام و خداگونه و اسلام به کشورهای جهان صادر کنیم . انشاءا… برادرم نامه زیاد برایت فرستاده ام نمیدانم به دستت رسیده یانه اگر به دستت رسیده است امیدوارم که جلب توجه شما برادر عزیز بشود و جوابش را فوراً پست کنید از نامه نوشتن برای من دریغ نکنید امیدوارم که در کارها فعال و کوشا باشید. مطیع امر باشی. برادرجان یک نامه برایت فرستاده ام نمیدانم بدستت رسیده یا نه اگر بدستت رسیده است پیش خود نگه دار و اگر خداوند قادر و توانا مرا به آرزوی خود رساند آن را به بسیج بده تا در جمع بخوانند. برادرم من هر وقت نامه نوشتم زیاد سرت را درد آوردم و امیدوارم که به بزرگیتان ببخشید. واگر در نامه اشتباهی دیدید بالاخره باید ببخشید. برادرم از بابت من تمام اقوام و خویشان را سلام برسان. نه نه بزرگ و فاطمه و مهدی و هادی را سلام فراوان می رسانم. بابا و مامان را با زهرا سلام زیادی میرسانم نامه را به مامان و وحید بده و بگو که از بابت من ناراحت نباشید که من حالم خیلی خوب است وافتخار کند که فرزندش هوشیارانه راه خویش را انتخاب کرده است . خیرالانساء را با عباسعلی مردانی سلام زیادی می رسانم. خاله ها وشوهر خاله ها را سلام زیادی می رسانم. ابراهیم را سلام زیادی می رسانم. امیدوارم که حالش خوب و خوش بوده باشد. از بابت حسین ناراحت نباشید که حالش خوب است و هنوز آموزش می بیند.
بابا و مامان را سلام زیادی برسان و حتماً بگو که حالش خوب است و ما این جا هیچ کار نداریم، همیشه تفریح و قدم می زنیم. راستی نتیجه های من را برایم بنویس و {…} که چند تجدید دارم. به امید پیروزی.
هرکه باشد زحال ماپرسان همگی را سلام برسان
به امید پیروزی

نامه شهید محمد حسن کبیری به والدینش
سلام علیکم.
امیدوارم که سلام مرا از میان قلبم به گوشتان می رسد را بپذیرید. باری چنانچه جویای احوالات فرزند خود محمد حسن را بخواهید بحمدالله خوب هستم و همیشه از خداوند منان آرزوی سلامتی را برای شما می کنم.
پدر جان اگر از حال من بخواهید با خبر شوید، خیلی خوب هستم و هیچ گونه ناراحتی ندارم، تنها ناراحتی ام دوری از شماست. و من فقط از این ناراحت هستم که شما در آن جا از بابت من ناراحت نباشید و تا می توانید برای من دعا کنید تا خداوند بزرگ این جهاد در راهش را مقبول کند و مرا یکی از بندگان خاص خود قرار دهد.
عمو را با خانواده سلام می رسانم. محمد رضا و زهرا و مجتبی و مرتضی را سلام می رسانم. غلامحسین و فاطمه و مهدی و هادی و عباسعلی و خیرالنساء و زهرا و رضا و جواد را سلام می رسانم.
عموها با خانواده سلام می رسانم. خاله ها و شوهر خاله ها را سلام می رسانم. تمام قومان را سلام می رسانم. خواننده نامه را سلام می رسانم. هر که باشد ز حال ما پرسان، همگی را سلام برسان.
خداحافظ …. آن که همیشه به یاد شماست.
حسن کبیری.

نظرات